♦ نام رمان: یک قدم تا تباهی

 زبان: فارسی

 ژانر رمان: عاشقانه و غمگین

♦ تعداد صفحات: 191

 نوع فایل: pdf

 حجم کتاب رمان عاشقانه: 1.18 مگابایت

 نویسنده: سوگند صیادی

 توضیحات:

داستان بهار یک زندگی که به زمستانی سرد بدل شد، داستان از خود گذشتگی و جدال با دست شوم و سنگین دیو سرنوشت، داستان عاشقانه های بر باد رفته و رسیدن به مرض تباهی و سقوط و درست زمانی که تا تباهی تنها یک قدم مانده بود یک جرقه، یک حس ناب و تکرار نشدنی، بار دیگر مشعل امید را در دل ها به اهتزاز در آورد.رمان یک قدم تا تباهی رو از لاولی بوی دانلود و استفاده کنید...

قسمتی از متن رمان:

نگاهم را به او دوختم که بی توجه به من مشغول شکستن وسایل اندک خانه بود. با خشم تمام ظروف و مجسمه های روی میز را بر زمین می کوفت و مانند دیوانگان فریاد می کشید و من مات مانده بودم که آیا به راستی او همان مرد است؟!
همان مرد عاشقی که حاضر بود به خاطر من دنیا را به آتش بکشد حال برای جور کردن پول موادش من را نیز به سلابه می کشید. دیگر نایی برایم نمانده بود، دیگر فریادی برای سر دادن نداشتم. با قدم های سست به سمت اتاق خواب کوچکمان حرکت کردم. کیف پولم را از روی میز برداشته و به سمتش رفتم. حال روی زمین نشسته و به کانتر تکیه داده بود. دستش را روی سرش گذاشته و بیش از پیش نزار و درمانده به نظر می رسید.
نه، من نمی توانستم قهرمان زندگی ام را اسیر دست دیو نحس بدبختی ببینم. کیف را مقابل پایش روی زمین پرتاب کردم و او مانند گرسنه ای که محتاج غذا بود به آن چنگ زد، از جا برخاست و به سمت در دوید. رفت و اشک های من بی پروا بر روی گونه ام روان شد. روی زمین، درست در جایی که دقایقی پیش او نشسته بود چمباتمه زده و زانوانم را در آغوش کشیدم.
نگاه اشکی ام را در اطراف به گردش در آوردم. خانه ای نقلی و کوچک، فرش کرم رنگ و نسبتا قدیمی که در آن سوختی سیگار به وضوح نمایان بود. یک دست کاناپه ی سفید_کرم که برای خانه بزرگ به نظر می رسید، تلویزیون و گلدانی پر از گل های رز مصنوعی تنها محتویات آن هال کوچک بود. دو در که تقریبا کنار یک دیگر قرار داشت و یکی برای اتاق خواب و دیگری برای سرویس بهداشتی بود. سرم را روی زانو گذاشته و هق زدم، آن زندگی مرفع کجا و این دخمه ی کور کجا؟!
ذهنم به گذشته ها پر کشید، به روزهای نه چندان دور و به خانه ی کوچکمان.
پدرم مردی سخت گیر و مستبد بود. هر چه می گفت باید همان می شد و مخالفت با او مساوی بود با خورد شدن استخوان هایمان در زیر دستش!
مادرم را به زور وادار به ازدواج با او کرده بودند و بار ها بار بعد از مشاجره با پدر از او شنیده بودم که می گفت اگر فرزندانم نبودند هزار دفعه خود را به دار می آویختم اما به محض این که آرام می شد به نماز می نشست و از خدا طلب عفو می کرد.
دیپلمم را که گرفتم هر چه کردم پدر اجازه ی ادامه تحصیل را به من نداد. از همان روزها زمزمه ی خواستگارهای من در خانه پیچید و مادر می گفت که وقت شوهر کردنم است اما من نمی خواستم. می ترسیدم مانند خواهرکم بعد از چند سال از زندگی و شوهر و بچه ام زده شوم و می دانستم که چنین هم خواهد شد.
کنار مادر نشسته و مشغول پاک کردن سبزی های سفارشی مردم بودم. باران بچه بغل دور حیاط می چرخید و با سوز برای کودکش لالایی می خواند تا به خواب برود هر چند که بیشتر گریه اش اوج می گرفت.

دانلود رمان یک قدم تا تباهی | اندروید apk ، آیفون pdf ، epub و موبایل

دریافت
حجم: 1.18 مگابایت